کد خبر: ۸۷۳۸۱۸
تاریخ انتشار: ۲۱ تير ۱۳۹۹ - ۱۶:۴۰ 11 July 2020

تابناک رضوی: این مکتوب را نوشتم تا گوهرشاد بیگم که می داند، بخواند.

و هم تو که می خوانی اش، و هم من که نوشته ام و کاتبم!

دوستی من با، بانوگوهرشاد بیگم، دیرسالی از ایام جوانی آغازشد وماند.

بانوجان، ماندی که ماندم!

خاصیت آفتاب و زمین تشنه ی باران، همین است. تعارف نمی کنم. ماندم که ماندی! روزی در خانه ات-مسجدگوهرشاد-بودم؛روزی که ازاکنون این حال،ده سالی گذشته است. اول بارمردی زائر تورا به خاطرمن سپرد. او کناردر مسجدی که یادگارتوست، ایستاد. طلبکار نبود؛حاجتمند بود.

باورمند گفت:

-آقاجان یا کارم را،راه می اندازی ویا دیگر به خانه ات،حرمت نمی آیم. ازاین زن مغول که بدترنیستم. صدایش کردی.اوهم جواب داد. ساختی اش تااومسجدی برای زائرانت بسازد.توخواستی که اوساخت.

مردحاجتش راگفت ورفت.

ومن بانام تو، بانوگوهرشادآغا آشنا شدم.

مردان وزنان دیروزخراسان، بامن حرف هازدند. ازجوان عمله ای گفتند که درمسجدت کارمی کرده است.عاشق تومی شود! تواورا به حرم رضا می فرستی.اوآدمی می شود که دیگرتورانمی خواهد. هیچ جای تاریخ از این قصه، نشانی ازخود ندارد. اما اوسنه ی عاشقی اش، روح قلم من شد. اوسنه ی غریبی بود. یادت هست گوهر شاد بیگم؟ ومن آنرا نوشتم.

ازهمان سال من عیاق کامل طواف آن بودم وهستم.  هنوز آن یاد، چون دردانه حالی بامن است. صبح ها درهوای مسجدمی آمدم وبال می زدم؛ هنوزآفتاب طلوع نکرده بود پیاده می آمدم؛تا به حرم برسم؛ وبدانم؛ مثل تو ای بانو که یکی از کبوترهای بنام حرم او هستی ومانده ای. من برایت دانه می ریختم و توبرایم حرف می زدی. یادم می دادی که چه طور می شود کبوتری دانه برشد. از همان وقت، توومسجدت، درمن خانه کردید.

من می خواندم.هرکتابخانه ای، خانه ای، دوستی، تاریخ دانی وهنرپروری را می دیدم، نشان ازتومی پرسیدم تابیش تربدانم. هرچه بیشتر می دانستم، می فهمیدم که توچه قدربامنی. چه قدرشبیه مایی هستی که به خانه ی رضامی رویم وآقا، دیگررضا نمی شود که ما نیاییم.

تارسیدم به نوشتن داستان هایی ازخود تو. اوسنه هایی که ازدل تاریخ پرپرشده ی مردمی بیابد که تورا خواستند؛ پذیرفتند وتو آنان را خواستی وآن ها تورا ساختند؛ همراهی ات کردند؛چون می خواستی برایشان خانه ای کنارحرم آقای این ملک بسازی وساختی.

وقف نامه ی گوهرشادآغا، هنوزجاری است.

آپارتمان های سربه فلک کشیده ی امروزی هم هنوزنشان ازوقف نامه ی تودارند. چون جاری است، می ماند. مسجدتو، کتابخانه ی تو، نه که چون زن شاهرخ شاه بودی، نه چون که عروس چهارم امیرتیمور گورکانی خون ریزبودی، نه! تنهاو ستنها، چون آقایمان رضاخواسته اند توبمانی، پس می مانی؛ هم چنان که مانده ای!

هم چنان که رضای او، رضاداد که من کاتبی باشم وبنویسم.

ای بانوی بزرگ؛ تاریخ ازتو چه گفته است؟ هرچه نوشته وگفته، تکرار چندسطرتکراری است؛ زنی به نام گوهرشادآغا، مسجد گوهرشاد را بامعماری استاد قوام الدین شیرازی می سازد و بایسنغرمیرزا- پسرگوهرشادآغا- باخطی خوش ایوان مقصوره را مزین می سازد. این شوکت بی شوکت، تاریخ برجا مانده ازتوست: نام نیکو!

من کوشیده ام بگویم: تا خوانده نشوی، نمی توانی ازروح مغولی خوددست برداری، دعایی کنی،خانه ای بسازی...

و به تو که می خوانی ام، بگویم:

من پاره ی ذوقم راازاین حرم، تازه می کنم. شاید خشتی، تکه گچی، آیینه ی کوچک ازکناردیوارآن باشم وبمانم. پس اگرخواندی و به مسجدگوهرشاد مشهد رفتی، آرزوی این کاتب برآورده شده است؛ و همین مرا بس است.

بانوجان!

من وتو، مایی دیگر شده ایم. اماقصه ی ما به سرنرسیده است. چون مهر اودر ما جاری وباقی است...

سعید تشکری

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار