کد خبر: ۱۰۵۵۰۹۲
تاریخ انتشار: ۱۶ تير ۱۴۰۱ - ۱۶:۲۹ 07 July 2022

تابناک رضوی: سال ۷۶ بود. تب مهندسی جامعه رو پر کرده بود. مثل الان که تب پزشکی فراگیر شده و همه میخوان پزشک بشن!!
اون زمونا بچه ها تابستونا کار میکردن تا خرج تحصیلشون رو دربیارن. یه جورایی ماها سخت مون بود که از باباهامون پول بگیریم
پدرم به استا حسن چراغ ساز مشهور بود. قدیمیها استا حسن مسگر هم بهش می گفتن. یه فنی کار همه فن حریف بود.
من اصلا خوشم نمیومد برم مغازه و اونم یه سماور بهم بده که با یه تیکه تیغ اره شکسته، بتراشم. از اینکه بهم امر و نهی کنه بیزار بودم. گاهی می شنیدم که به مادرم می گفت بچه باید به دل عزیز باشه و به چشم خوار!!!
نتیجه کنکور اومد و من مهندسی نرم افزار دانشگاه علوم و فنون هوایی شهید ستاری قبول شدم. چه اسم دهن پر کنی!!!!
سر از پا نمی شناختم. خوشحال بودم که بورسیه قبول شدم و دیگه دستم توی جیب خودمه. دیگه منت بابا روی سرم نیست. دیگه نمیخواد حساب به کسی پس بدم. رفتم که یک افسر مهندس بشم! رفتم به غربت
سالها پیاپی می‌گذشت. دوران دانشگاه تموم شد و رفتم پایگاه. حالا یک افسر جوان مهندس بودم. فارغ از اینکه چی داده بودم و چی به دست آورده بودم!
موعد ازدواج شد. ازدواج کردم، بچه دار شدیم. سالها می گذشت و من پیر شدن تدریجی پدر و مادرم رو کاملا حس می کردم چون سالی دو بار بیشتر نمی تونستم بیام بهشون سر بزنم.
حالا که خودم بچه داشتم حس پدری رو کم کم داشتم درک می کردم. ده سال گذشت و منتقل مشهد شدم. حالا نزدیکتر شده بودم و بیشتر پدر و مادر رو‌می تونستم ببینم. کمر پدر هر روز خمیده تر، پاها خموده تر و چهره شکسته تر می شد. دیگه اون پدرسالار سابق نبود. هر روز دل رحم تر از دیروز! صدای لخ لخ کفشهاش که نشانه دردهای پاهاش بود هنوز توی گوشمه
حالا من سال آخر سرهنگ دومی رو میگذروندم و چند ماه دیگه قرار بود سرهنگ تمام بشم!! جناب سرهنگ!! شده بودم رئیس مرکز تحقیقات راهبردی یک منطقه!! ارشد گرفته بودم و افاده ها طبق طبق!!!
یه روز داشتم برای سربازها از احترام به والدین صحبت می کردم و اینکه باید دل اونا رو راضی نگه دارید. نمی دونم چی شد ولی یه تلنگر به خودم وارد شد که تو که داری حرافی می کنی، بابات ازت راضی هست؟!
ذهنم درگیر شده بود. بابا اومده بود مشهد و با هم رفتیم حرم. فرصت رو غنیمت دونستم و نمازش که تموم شد کنار صندلی نمازش دو زانو نشستم. دستان خسته و آزرده ش رو توی دستام گرفتم و گفتم بابا ازم راضی هستین؟! حلالم می کنین؟
اشک تو چشماش حلقه زد و با نگاه مهربونش به شوخی گفت من توی بچه گی حلالت کردم!
دیگه اون پدرسالار سابق نبود. محبتش رو ابراز میکرد. چپ و راست به بهانه های مختلف همدیگه رو بغل می کردیم. من رو به قلبش می چسبوند. عاشقش شده بودم. بابام همه دنیام شده بود.
وقتی می اومدم مرخصی، میرفتم کارگاه و با تمام وجودم هر کاری از دستم بر می اومد انجام میدادم. بعضی وقتها بدون اینکه متوجه بشه به چهره شکسته و خسته ش نگاه می کردم و اشک می ریختم.
پشیمون بودم از اینکه تنهاش گذاشته بودم و رفته بودم. وقتی به دستان هنرمندش نگاه می کردم تازه می فهمیدم کلاس درس چه استادی رو از دست دادم. همه اون صفتهایی که توی کتابها برای انسان بودن خونده بودم در وجودش می دیدم. کم سواد بود اما پر بود از حکمت و معرفت.
یک روز که داشتم کنارش ته سماور زغالی برش می زدم، سر درد دلش باز شد. هیچ وقت برام درد دل نکرده بود! شروع کرد به گفتن:
پسرم، کاسب مثل یک چشمه می مونه. اگه کسی بعدش کارش رو ادامه نده یعنی اون چشمه خشکیده!! پسرای من هیچکدوم نیومدن توی شغل من. بعد من این چشمه می خشکه!!
آسمون روی سرم خراب شد. بابا داشت حرف می زد و من اشک می ریختم. به خودم گفتم: ببین بدبخت مدعی، ببین جناب سرهنگ!! ته قلب بابات ازت راضی نیست.
سرم رو با خجالت بالا آوردم و گفتم: بابا من اگه بیام میتونم کار رو دست بگیرم؟ بابام با تعجب گفت: بله که میتونی. خودم پشتت هستم.
از مرخصی که برگشتم از دفتر امیر فرماندهی وقت گرفتم و رفتم پیشش. احترام نظامی گذاشتم و گفتم امیر برای کار شخصی خدمتتون رسیدم. اشاره کرد که بشینم
امیر بهم نگاه کرد و گفت چی شده؟ چرا اینقد به هم ریخته ای؟!
بغض گلوم که نمیزاشت حرف بزنم، ترکید!!! لحظاتی گریه کردم!
امیر به صندلی تکیه داده بود و با تعجب به سرهنگی نگاه می کرد که مثل بچه ها گریه می کرد!!
گفتم: امیر میخوام برم! گفت: کجا؟!! گفتم: امیر پدرم ازم راضی نیست. میخوام از سازمان برم
جریان رو براش تعریف کردم. گفت: احساسی نشو! تو چند ماه دیگه سرهنگ تمام میشی. میخوام بفرستمت دوره دافوس
گفتم: التماس می کنم امیر، اگه توی عمرم یک تصمیم درست گرفته باشم همینه، خواهش می کنم تمنا می کنم!
امیر لحظاتی سکوت و تأمل کرد و گفت: باشه، به پاس دو سالی که جزء مسئولینم بودی و ازت راضیم، پیگیر میشم که قبل از موعد بازنشست بشی.

معجزه ای که فکرش رو نمی‌کردم، جرقه خورد. در عرض یک ماه همه کارهام انجام شد. اومدم بجستان و شروع کردم به آماده کردن خونه برای اومدن!! بابا باورش نمی شد. خوشحالی رو توی چشماش می دیدم.
بالاخره تسویه حسابم اومد. همه دست به دهان مونده بودن. نفری که قرار بود توی جایگاه من بشینه معرفی شد.
جمعه بود و قرار بود یک هفته دیگه اسباب کشی کنم. بابا باهام تماس گرفت و گفت: شنیدم تسویه حسابت اومده، خدا رو شکر. مطمئن باشم که میای؟ گفتم: خیالتون جمع، تا آخر هفته بعد ان شاء الله بجستانیم .
کاش خیالش رو جمع نمی کردم!!!!
یکشنبه شب بود. تلفن زنگ خورد. مهمون داشتم. از بجستان بود. صدای گریه خواهرزاده م پشت تلفن میومد. باباجان رفت!!!!
چه لحظه تلخی بود! بابا رفت! باورم نمی شد.
سال ۷۶ که دوست داشت کنارش باشم من رفتم و حالا که من دوست داشتم که کنارم باشه، رفت! واقعا دنیا برای من دار مکافات شده بود!
من مونده بودم یه دنیا تنهایی! قرار بود پشتم باشه! پشتم خالی شد!!!
بعد یه استاد، چرخوندن یک کارگاه با اون سطح توقعی که بابا بین مردم به وجود آورده بود، خیلی سخت بود. ولی وقتی خدا بخواد، وقتی دعای پدر باشه، غیرممکن ها، ممکن میشه.
بدن بابا رو داشتیم غسل می دادیم، بهانه ای شده بود که به بهانه همراهی در غسل، بدن بابا رو برای آخرین بار نوازش کنم. صورت پر از آرامشش رو می شستم و می بوسیدم و باهاش درد دل می کردم که قرارمون این نبود! قرار بود پشتم باشی!!
صورتم غرق اشک بود. از غسالخونه اومدم بیرون که یه نفر جلو اومد و بهم تسلیت گفت
چشمم که بهش افتاد قلبم روشن شد ، انگار بابام جوابمو داده بود و اونو فرستاده بود. اون شخص فرزند هنر بود و من فرزند پدر! و چه شاعر زیبا گفته:
فرزند هنر باش نه فرزند پدر فرزند هنر زنده کند نام پدر
اون شخص استاد رضا صفار بود. در جواب تسلیتش گفتم رضا خیلی باهات کار دارم.
سرتون رو به درد نیارم به لطف خدا و به دعای پدرم، استاد رضا کنارم وایستاد و نگذاشت چراغی که هفتاد سال پدرم با خدمت به مردم، روشن نگه داشته بود، خاموش بشه.
اینا رو گفتم تا آینه عبرتی باشم برای جوونهایی که اول راه هستند
جوونها قدر پدر و مادر رو بدونید، اونا دشمن بچه هاشون نیستن. شاید به خاطر فاصله نسلی نتونن درکتون کنن ولی فقط خوبی تون رو میخوان پس تا هستن قدر بدونین
پدرها با شمام، محبتتون رو نسبت به فرزندانتون ابراز کنین. فقط تأمین امکانات وظیفه شما نیست، ارضاء روح فرزندان هم به واسطه آشکار کردن محبت وظیفه شماست
اونایی که پشت کنکور هستید، جوگیر نشین. کنکور آخر دنیا نیست. همه که قرار نیست دکتر و مهندس بشن. میوه وجودیتون رو پیدا کنین. ببینید هدف خلقت شما چی هست
گول عناوین رو نخوریم. همه جایگاه‌ها و موقعیتها محل آزمایش ماست و فقط وظیفه ما سنگین تر میشه
به هر جایی که برسیم از پدر و مادر فراموش نکنیم.
روایت زیبایی از امام سجاد علیه السلام داریم که فرموده:
و امّا حق پدرت بر تو اين است كه: بداني او اصل و ريشه توست، زيرا اگر او نبود تو نيز نبودي پس هر چه در وجود تو، تو را به شگفتي و خشنودي وا مي دارد، بدان كه پدرت منشاء و اساسِ آن نعمت است، پس خداي را حمد و سپاس گو و بر قدر و منزلتِ او شاكر باش.
بحار الانوار، ج 74، ص 6
در پناه خدا باشین

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار